یاد باد آن روزگاران یاد باد

دوازده سال پیش نوشتن در این وبلاگ را شروع کرده بودم. آن سالها نوشتن در وبلاگ هم هیجان انگیز بود. هنوز غول فیسبوک و دیگر رسانه های اجتماعی این طور دنیا را نبلعیده بود.
اینجا جایی بود که نظراتم را می نوشتم و از راهنمایی دوستان و آگاهان استفاده می بردم. از سادگی و صمیمیت این دریچه لذت می بردم.

امروز بعد از مدتها آمدم که سری به این خانه بزنم ببینم سقف و ستونش هنوز استوار است یا خراب شده. خانه را هنوز آباد یافتم اما دیگر با این سادگی و بی امکاناتی نمی توان گذاره کرد. مردم به خانه های لوکس و با امکانات عادت کرده اند و دیگر به کلبه ی جنگلی نمی توانند روزگار به سر کنند.

یادش بخیر خانه ی خوبی بود!

مام وطن

مام وطن سلام
حالت چگونه است؟
با بار زحمتی که به دوشت گذاشتیم
با رنج و محنتی که به قلبت گذاردیم
حالا چگونه ای؟
پاسخ نمی دهی تو سلام و درود را؟
حق داری ار تو جوابم نمی دهی
ما عزت و شرف و افتخار تو
دادیم همچو خرمن کاهی به دست باد
ما دامن سفید تو را لکه کرده ایم
... ما چکمه های عکسر بیگانه را به شوق
بر خاک پاک تو
بی هیچ غیرتی
به تما شا نشسته ایم
ما را تو عاق کرده ای
ما بچه های نا خلف و ناسپاس تو
هر دم به پیکر رنجور خسته ات
یک زخم دردناک
با دستهای خویش
بی هیچ غصه ای و به کرّات می زنیم.
آری اگر تو کنون زار و خسته ای
غمگین و عقده مند
اعمال زشت و پست مردم این ملک را
با چشم اشکبار،
می بینی و صدای ضجه ی تو تا فضای عرش
بر گوش آسمان و زمینه پیچ می خورد
اما به گوش ما
هرگز نمی رسد.
در چار سوی عالم پر جوش و پر خروش
باور نمی کنی که مادر خود را فروختیم!
مادر مگر نه همان خاک میهن است؟
آری ولی چرا؟
ما را چه رفته است؟
افسوس بر تو و این خاک پاک تو
پرورده ای اهالی این ملک را به عشق
اکنون ولی ترا و گوهر یکتای عشق تو
با دالر و ریال و طلا وزن می کنند.
گیرم که حضرت رسول
هرگز نگفته بود:
حب وطن نشانه ی ایمان راسخ است
وجدان ما چه شد؟
وجدان؟
وجدان چه بود؟
این واژه را به گمانم شنیده ام!
دیریست معنی این واژه را دگر
از یاد برده ام.
آن روز یک نفر از اهل فضل گفت
وجدان مردم افغان
دیریست خفته است!
می دانی از چه زمان خواب رفته است؟
وقتی که خون برادر به دست خویش
می ریختیم به افشار و کندهار
در بلخ و بامیان
به هلمند و فاریاب
وقتی که با وقاحت هر چه تمامتر
حتی به همسر و ناموس او...
وای ...
این قصه را تمام می کنم اینجا
طاقت نمی کنند کاغذ دفتر به روی خود
این سوزنامه را
از سوز داستان
کاغذ بسوخت
قلم ها شکست اند
اولاد تو هنوز
مشغول طرح ریزی یک حمله ی جدید
بر خانه برادر و همسایه و رفیق
با بمب دست ساز...
افسوس ای وطن
افسوس ای وطن

 

خودم


 
هرات
22 جوزا 1392

مصر، کودتا یا انقلاب؟

 
به نظر من آنچه در مصر اتفاق افتاده است یک کودتا نیست.

کودتا آن است که یک گروه کوچک از بدنه دولت و عمدتا از بخش نظامی، با برنامه ریزی های مخفیانه و از قبل تعیین شده و بدون حضور یا نظر ملت تصمیم به ساقط کردن حکومت می گیرد.
آنچه در مصر اتفاق افتاد یک انقلاب عظیم مردمی بود که با حضور میلیونها نفر مخالف آقای مرسی و اخوان المسلمین در میدانهای شهرها رقم خورده بود. نارضایتی عمومی از دولت آقای مرسی آنچن...ان فراگیر بود که بیم شورش و جنگ داخلی می رفت. در چنین شرایطی ارتش مصر برای نجات کشور از سقوط در دام درگیریهای داخلی دست به اقدام زد. اقدام ارتش شباهتی به کودتا نداشت. ارتش اول با آرامش و زبان گفتگو وارد میدان شد. آنان به سیاستمداران 24 ساعت فرصت دادند تا راه حلی برای ناآرامی های پیش آمده بسنجند. در این مهلت سیاستمداران هیچ اقدام قابل توجهی نتوانستند انجام دهند تا امید به آرامش دوباره احیا شود. در نتیجه ارتش دخالت کرد و دولت را برکنار کرد.
در این تحولات شخص خاصی که کودتاچی باشد به قدرت نرسید. رییس دادگاه قانون اساسی قدرت موقت را در دست گرفت و تیم هایی در حال کار برای آماده سازی یک انتخابات زودرس هستند.
پس دیده می شود که آنچه در مصر اتفاق افتاد یک کودتا نیست.
دولت مرسی مشروعیت خود را در انتخابات با رای نه چندان چشم گیرتوسط مردم بدست آورده بود و با مخالفت میلیونها نفر در سراسر مصر مشروعیت نیم بند بدست آورده اش دوباره از دست رفت. مشروعیت قدرت از مردم به دست می آید و بوسیله مردم از دست می رود.
از نظر من ارتش مصر اقدام به جا و به موقع و عاقلانه ای کرده است. به قول یکی از دوستان اگر در سوریه ارتش اقدامی مشابه انجام میداد فعلا سوریه به این وضعیت نمی رسید.

بی لیاقتی معارف

تا امروز نمیدانستم پسرم در چنین مکتبی درس می خواند. این مکتب در ناحیه اول شهر هرات و در فاصله بیست متری خانه ی والی صاحب قرار دارد. اوضاع دیگر مکاتب چگونه است؟ وزارت معارف از بودجه انکشافی سال 1391 فقط 48 در صد آن را مصرف کرده است. امروز آم...ریت مکتب از اولیای شاگردان پول می خواست که برای بچه ها میز و چوکی بخرد. این درد را به کجا باید برد؟ بچه ها زیر سقفی درس می خوانند که هر لحظه امکان دارد فرو بریزد، بدون میز و چوکی، در صنوف بدون دروازه و پنجره.
فکر نمی کنم این خاک نفرین شده هرگز آباد شود چرا که دلسوزی نیست.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

تشویش از غنای فارسی

دشمنان ادب فارسی توطئه ی دیگری را به راه انداخته اند. این بار به بهانه استفاده از کلمات بیگانه، می خواهند جلو رشد و بالندگی زبان فارسی را بگیرند.
راستی این بیگانه که می گویند منظورشان کیست؟ کدام لهجه را می گویند؟ حتما مقصود شان کلماتی است که در ایران رایج است. آیا واقعا هر کلمه ای که در ایران رایج بود باید در افغانستان خشکانده شود؟ چـــرا؟؟ ما با ایرانی ها دهها هزار کلمه مشترک داریم با آنها چه کن...یم؟ همه را دور بیاندازیم؟ اصلا چرا زبان فارسی را به دو شعبه ایرانی و افغانستانی تقسیم کنیم؟ به کدام معیار؟ مگر صاحب دیگر زبانها چنین می کنند؟ مگر اعراب به زبان خود این جفا را می کنند؟ مگر اعراب تعصب دارند که مبادا کلماتی که در عربستان رایج است در مصر رایج شود؟ مگر عربی را به عربستانی، عراقی، سوری، مصری و غیره تقسیم کرده اند که ما هم فارسی را به ایرانی و افغانستانی تقسیم کنیم؟ مگر ما به زبانی غیر از زبان سعدی ، حافظ ، مولانا و فردوسی سخن می گوییم؟ اگر زبان ما و سعدی و حافظ زبان مشترک است آیا وطن حافظ و سعدی شیراز نیست؟ پس چرا مرزبندی کنیم؟ چرا این پیکر زیبا و تناور فارسی را با شمشیر جهل و تعصب به دو نیم کنیم؟
اگر به مولانای بلخی، امیر ناصر خسرو، رابعه بلخی، حنظله بادغیسی و ظهیر الدین فاریابی بگوییم که شما با سعدی و حافظ همزبان نیستید آنان چه خواهند گفت؟ آیا شاعران ما دری زبان بودند و سعدی و حافظ و فردوسی فارسی زبان؟
نکته دیگر این است که معمولا این برادران پشتو زبان ما هستند که خیلی به کلمات ایرانی حساسیت دارند. باید به ایشان گفت که فارسی زبان مادری خود ماست. این اختیار باید به ما داده شود که با زبان خود چه می کنیم. یک فارسی زبان هرچه با زبان خود می کند اختیار فارسی زبانهاست. اگر جفا هم بکند باید دیگر فارسی زبانان مانع او شوند نه عربها و ترکها و پشتونها. آیا کدام وقتی به گوش تان خورده است که یک فارسی زبان از ورود لهجه پشتوی پاکستانی به پشتوی افغانی اعتراض کند؟ این به ما چه مربوط است؟ ما که دایه ی مهربانتر از مادر نیستیم.
این که فرهنگ را کلتور می گوییم، اینکه انحصاری را لمتد میگوییم، اینکه مرکز را سنتر می گوییم عیبی ندارد اما اگر بانو، دانشگاه، بالگرد و دادگاه بگوییم عیب دارد.
شورای محترم وزیران بروید به دردهای بزرگتر ملت برسید! این قدر دنبال حرفهای خورد ریزه نباشد. بروید با فساد مبارزه کنید که به قول استیفن دی مستورا تا چند سال بعد فساد افغانستان را از بین خواهد برد! متاسفانه شما فیل ها را گذاشته و پشه ها را می گیرید.

اندر باب فرمان ریاست جمهور در بیرون راندن نیروهای امریکایی از ولایت میدان

سنگ ها را بسته اند و سگ ها را رها کرده اند.
گویند مردی در زمستانی سخت گذارش به شهری غریب افتاده بود. سگهای شهر بر وی حمله کردند. مرد می خواست سنگی از روی زمین بردارد که سگها را از خود دور کند اما سنگ را یخ زده بود و از زمین جدا نمی شد. مرد گفت "لعنت بر این مردم که سنگ ها را بسته اند و سگها را رها کرده اند".
رییس جمهور ما به نیرو های امریکایی دستور داده که تا دو هفته از ولایت میدان خارج شوند. ولایت میدان همان ولایتی است که شورشیان راه مسافران را گرفته و آنان را سر می برند. آقای کرزی به جای آنکه شورشی های خونخوار را از این ولایت بیرون کند امریکایی ها را بیرون می کند. الحق که او هم سگ ها را رها کرده و سنگ ها را می بندد.

کودکی را که کشتند

 

در این مملکت جنگ هم که نباشد چیزهای دیگری هست که زندگی را به کام مان تلخ کند.

دیروز در تشییع جنازه کودکی بودیم که بیش از یک ماه در چنگ آدم ربایان بود. با وجودی که پدرش در بدل رهایی او پول پرداخته بود اما او را کشتند و جنازه اش را در باغی به زیر خاک کردند.

پدرش را از نزدیک می شناسم. با او رابطه کاری داشتیم. از زمانی که پسرش را ربوده بودند خود را در خانه ای حبس کرده بود و چهار تلیفون همزمان را به کار گرفته بود تا قرضهایش را جمع کند و از طرفی هم با آدم ربایان در تماس بود. می گویند نه غذا می خورد و نه می خوابید. او فقط یک پسر داشت که او را هم مانند گنجشکی در چنگال باز گرفتار می دید. مادرش هم هر روز گریه و ناله می کرد. خانه آنها جهنمی شده بود تمام عیار. فقط گریه بود و درماندگی و عصبانیت.

روز پنجشنبه 12 ربیع الاول همزمان با سالروز ولادت پیامبر اسلام پول را به آنان تحویل داد ولی آنان کودک را رها نکردند. درست یک هفته بعد روز پنجشنبه بود که خبری مانند سیل همه شهر را فراگرفت. فرزند نوروزی را کشته اند.

دیروز در مراسم به خاکسپاری این کودک، عکس کودک دیگری را هم یک نفر بالا گرفته بود. پرسیدم این کیست؟ گفت این کودک دو و نیم ساله دیگریست که یک هفته از ربودنش می گذرد. هنوز هیچ نشانه ای از او نیست. دلم سخت برایش سوخت. آرزو کردم که یک بمب اتم قلب این کشور را نشانه بگیرد و همگی را از هستی ساقط کند. این چه زندگیست؟ مردم به جان هم افتاده اند و خون همدیگر را می مکند. خدایا تو کجا هستی؟ جای تو را در میان این مردم و در قلب های مردم خالی می بینم.

 

علی سینا نوروزی ، کودک مقتول

گناه کردن ما تقصیر شیطان است

رییس جمهور ما گاهی حرفهایی می زند که ما به حیث شهروندان این وطن از شنیدن آن خجالت می کشیم.

این بار گناه بزرگترین مشکل کشور یعنی فساد اداری را انداخت به گردن خارجی ها. چه خوب است که آدم کسانی را داشته باشد که هر وقت مشکلی بروز کرد به راحتی مسئولیتش را متوجه آنان کند و خود را بیگناه نشان بدهد.

کرزی می گوید با بیرون رفتن خارجی ها ریشه فساد هم خشک می شود. می دانید چرا این طور فکر می کند؟ چون بیرون رفتن خارجی ها و کنار رفتن کرزی از قدرت همزمان است. شاید با تغییر رییس حکومت و همزمان با کمتر شدن کمکهای نقدی خارجی فساد در افغانستان کمتر شود. به خاطر اینکه آن زمان مردم فکر نکنند که فساد به خاطر کنار رفتن کرزی کمتر شده و در تمام این مدت عملکرد ضعیف کرزی باعث فساد شده است، خودش دارد این مفکوره پیشاپیش در جامعه تزریق می کند که کمتر شدن فساد نه به خاطر کنار رفتن کرزی بلکه به خاطر خروج خارجی هاست.

امریکا و جامعه جهانی با صرف میلیاردها دالر و خون هزاران جوان غربی حکومتی را تاسیس کردند و از زیر بال این حکومت نو پا گرفته قدم قدم او را به طرف دیموکراسی، مدنیت، آزادی بیان، حقوق شهروندی، پارلمان، مطبوعات، رسانه های آزاد، درس و تعلیم، قانون اساسی و صدها مقوله متمدنانه سوق دادند. حالا رییس همین حکومت نمکدان می شکند و به صورت مربی خود چنگ می زند.

اینکه هیچ مامور دولتی بدون رشوت حتی قانونی ترین کارهای شهروندان خود را انجام نمی دهد گناه خارجی هاست؟

اینکه هر صاحب مقام دولتی به محض نشستن در یک منصب حکومتی به فکر حل کردن این معماست که از کدام راه می توان زود تر و بیشتر جیبهای خود را پر پول ساخت گناه خارجی هاست؟

این که ما دل خودمان به هموطنان مظلوم و بد بخت مان نمی سوزد گناه خارجی هاست؟

اینکه طالبان خونخوار ما وقتی افغان را می دزدند سر می برند و وقتی غربیها را می گیرند در مقابل پول رها می کنند گناه خارجیهاست؟

کمی وجدان، کمی احساس، کمی سر به گریبان بردن خیلی چیزها را برای ما روشن می کند.

شکر

هیچ وقت

-          هیچ وقت هیچ استخوان بدنم نشکسته است. نه دست و نه پا و نه سر.

-          هیچ وقت هیچ جایی از بدنم  پاره نشده که بخیه خورده باشد.

-          هیچ وقت نسوخته ام.

-          هیچ وقت بیهوش نشده ام. نه طبیعی و نه مصنوعی

-          هیچ وقت عملیات و یا جراحی نشده ام.

-          هیچ وقت سیروم نخورده ام.

-          هیچ وقت در شفاخانه بستری نشده ام.

-          هیچ وقت تصادف ( تصادم) نکرده ام.

-          هیچ وقت داخل هیچ وسیله ی نقلیه ای نبوده ام که تصادم (سانحه ) کرده باشد.

جای شکر دارد نه؟  کمتر کسی است که در سه و نیم دهه زندگی مانند من هیچ یک از اتفاقات بالا برایش نیافتاده باشد.

آنانیکه برای شاد بودن و برای راضی بودن از زندگی دلیلی نمی بینند چشم ها را بشویند و طور دیگر نگاه کنند. حتما هر کسی در زندگی هزاران دلیل دارد که می تواند شاکر باشد و راضی.

من صدها مشکل و درد دارم اما وقتی از منظر بالا می نگرم می بینم هنوز هم دلایل زیادی برای شکر هست.

دیگران هم می توانند از زاویه های دیگری ببینند و بشمارند که چه امتیازاتی در زندگی دارند که باید قدرشان را دانست.

شاد باشید.

 

 

قرآن سوزی و آدم کشی

روزی کلیپ وحشتناکی را در حافظه موبایل یکی از دوستان دیدم. صحنه سر بریدن یک شخص دست و پای بسته توسط افراد طالبان. از این گونه کلیپ های وحشتناک و تکان دهنده در موبایل ها و کمپیوتر های کسانی که تاب و توان دیدن چنین صحنه هایی را دارند بسیار است. افراد کنجکاو این تصاویر را دست به دست می گردانند.

طالبان از زمان سقوط تا کنون صد ها نفر را مانند گوسفند ذبح کرده اند. جالب اینجاست که در هنگام ذبح این افراد صدای الله اکبر و لااله الاالله سر می دهند. این صحنه ها چنان وحشتناک است که بعد از دیدن آن آدم از صدای الله اکبر می ترسد. شنیدن الله اکبر بریدن گردن انسان را به یاد آدم می اندازد.

یک آدم هر جرمی را که مرتکب شده باشد سزاوار چنین مرگی نیست. تصور کنید مادری را که فرزندش را اینگونه سر بریده باشند. آدم هر چه قدر قساوت قلب داشته باشد نمی تواند از پاشیدن خون گرم یک انسان بر روی دستان خود لذت ببرد اما طالبان لذت می برند.

اینها که گفتم به خاطر این بود که بپرسم آیا شما تا کنون دیده یا شنیده اید که گروهی در اعتراض به آدم کشی های طالبان تجمع کنند وخشونت های آنها را محکوم کنند؟ آیا دیده اید که یک عده ای در سر یکی از میدانهای مزار شریف یا کابل یا هر جای دیگر تجمع کرده و انزجار خود را از کشتار های وحشیانه ی طالبان اظهار کنند؟

امروز ده روز است که مسلمانان غیرت مند افغانستان به خاطر حادثه ی سوزاندن قرآن در بگرام دست به تظاهرات می زنند و در این میان خون خود و دوستان خود را می ریزند. البته دفاع از عقاید خود و غیرت نشان دادن درمقابل بی حرمتی بیگانگان در برابر مقدسات دینی ما ارزشمند است اما چگونه و با چه روش؟ عده ای سنگ ها بدست به شیشه ها و موتر ها و نیروهای پولیس حمله می برند. ده ها نفر کشته و صدها نفر زخمی می شوند. به خاطر این اشتباه سربازان امریکایی در بگرام رییس ناتو معذرت خواست. وزارت خارجه امریکا معذرت خواست. رییس جمهور امریکا معذرت خواست. دیگر چه باید شود؟

مسلمانان ما که از سوزاندن غیر عمدی قرآن در میان کتابهای مختلف دیگر این گونه غیرتی شده اند، کاش می شد در مقابل ظلم هم همینطور غیرت نشان دهند. همان طالبانی که صدها رکعت نماز به زور، بی وضو و تکراری را بر مردم افغانستان تحمیل می کردند اکنون یکی را به جرم ترجمانی، یکی را به جرم انجنیر بودن و یکی را به جرم سرک سازی گردن می زند. کدام یک جرمش سنگین تر است؟ آن کافری که قرآن را سوزانده یا آن مسلمانی که بمب را به کمر خود بسته و خود را در میان مردم بیگناه منفجر می کند و با اینکار دهها نفر را هلاک کرده و صدها نفر را داغ دار می کند؟ چرا هیچ کسی در اعتراض به این کارها صدایش بلند نمی شود. اما وقتی یک نفر کافر نادان به اشتباه و ندانسته بی حرمتی در مقابل قرآن انجام داد چه خونهایی که ریخته نمی شود. اشتباه را یک امریکایی انجام داده اما خون از افغانها ریخته می شود.

سوال دیگر اینکه دیگر مسلمانان جهان کجا هستند؟ آیا فقط غیرت و اسلام دوستی منحصر به افغانهاست؟ چرا دیگر مسلمانان جهان به خاطر اعتراض به حادثه قرآن سوزی تظاهرات نمی کنند؟ مردم عربستان، مصر ، ایران و پاکستان کجا هستند؟ مسئله سوزاندن قرآن فقط به مردم افغانستان مربوط نیست. این مسئله به کل امت اسلام مربوط است. همه ساکت وخاموش اند و افغانها در خروش.

به نظر من آنانیکه می گویند افغانها از جنگ خسته شده اند اشتباه می کنند. افغانها بیش از سه دهه است که درگیر جنگ هستند اما هنوز از جنگ خسته نشده اند. هنوز مشتاق جنگ اند و سردرد به دنبال درگیری و اغتشاش می گردند. این ملت هر گز از خونریزی و جنگ خسته نمی شوند. جنگ دوستی در ژنتیک و خون ایشان است.